تبلیغات
6cherkolak - قصه
دوشنبه 13 تیر 1390

قصه

   نوشته شده توسط: hastu    

با سلامی دوباره

به هر حال 300 صفحه کتا ب خوندم و باید یه جوری نشون بدمJ

روزی روزگاری پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پر های درخشان، رنگارنگ و عالی و در یک کلام حیوانی مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید، خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. در حالی که دهانش از شدت شگفتی باز مانده بود، با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند و زن پذیرفت. هر دو با هماهنگی کامل به پرواز درآمدند. زن پرنده را تحسین می کرد، ارج می نهاد و می پرستید ولی در عین حال می ترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز درآید. زن احساس حسادت کرد. حسادت به توانایی پرنده در پرواز...

و احساس تنهایی...

اندیشید: تله می گذارم. این بار که پرنده بیایید، دیگر اجازه نمی دهم برود.

پرنده هم که عاشق شده بود روز بعد بازگشت. به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او می گفتند: تو همه چیز داری.

ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملا در اختیار زن بور و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه او به حیوان به تدریج از بین رفت، درخشش بال هایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس، کسی به آن توجه ای نمی کرد.

سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید ولی هرگز قفس را بیاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود.

اگر زن اندکی دقت کرده بود به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده وابسته کرده بود و برایش هیجان به ارمغان می آورد، آزادی آن پرنده و انرژی بالهایش در حال حرکت کردن بود نه جسم ساکنش.

زندگی برای زن بدون حضور پرنده، مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه او را به صدا در آورد. از مرگ پرسید: چرا به سراغ من آمدی؟

مرگ پاسخ داد: برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد، هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده، به من نیاز داری.

تو کتاب پرنده نماد معشوقه ی نقش اول بود.


http://gainheight.exteen.com/
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:05 ق.ظ
I comment each time I appreciate a post on a blog or
I have something to add to the discussion. It is caused by the passion communicated in the article I looked at.

And on this post 6cherkolak - قصه. I was actually excited enough to post a
leave a responsea response :-P I actually do have 2 questions for you if you do not mind.
Could it be just me or do a few of the responses come across like they
are written by brain dead folks? :-P And, if you are posting at other places, I'd like to keep up with you.

Would you make a list the complete urls of all your
communal sites like your twitter feed, Facebook page or
linkedin profile?
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 01:58 ب.ظ
I have been exploring for a little for any high-quality articles or weblog posts in this sort of area .
Exploring in Yahoo I finally stumbled upon this website.

Reading this info So i'm satisfied to exhibit that I have an incredibly just
right uncanny feeling I came upon just what I needed.

I so much without a doubt will make certain to do not put out of your mind this web site and provides it a glance on a constant basis.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر