تبلیغات
6cherkolak - یه خاطره از دبیرستان
شنبه 30 مرداد 1389

یه خاطره از دبیرستان

   نوشته شده توسط: hastu    

اول دبیرستان 5 نفری یه گروه تشکیل دادیم همه تریپ مظلوم ولی اب زیر کاه. یه معلم اجتماعی داشتیم که روانشناسی خونده بود. همیشه فکر می کرد ما مشکل داریمو می خواست یه جورای به ما کمک کنه. مثلاًوقتی می خواست برگه های امتحانو بده صدا می کرد دونه دونه می رفتیم با هامون حرف می زد. هر دفعه به من می گفت اگه مشکلی داری من می تونم کمکت کنم. هی منم کلمو می نداختم پایین تو دلم ریسه می رفتم ظاهرنم که هیچی نمی گفتم. ولی خدایی معلمه خیلی خوبی بود. بعد از اون سالم مدیر یکی از مدرسه های معروف شد.

یه روز مرضمون گل کرد سر کلاسش بمب بو دار بترکونیم.

حالا معلم قحط بودا. طبق معمولم که من خودم گرفتمو خودمم زدم. نزدیک چهارشنبه سوری بود تا ترکید معلمه فکر کرد سیگارت زدیم هیچی نگفتو رفت پایین پیش شجاع افرین.

داخل پرانتز بگم این شجاع افرین ناظممون بود. از شانس بلبلی من شماره موبایل بابامم داشت. یعنی من دستمو تو دماغم می کرد به بابام زنگ می زد. ولم نمی کرد که تا بابام جواب نمیداد این هی شمارشو می گرفت.

مدرسمونم خیلی بزرگ بود. هر پایه یه ساختمون داشتیم. حدود 900 نفرم تو یه مدرسه بودیم. خیلی با حال بود.

خلاصه تا معلممون رفت پایینو شجاع افرین اومد بالا بو گندش رفت. بو فاضلاب می دادا خفه شدیم.

اومد بالا حالا گیر داده بود کی سیگارت زده؟ بابا بمب بو دار بود. نه معلموتون گفته سیگارت بوده. خانم شما زن زورو بی خیال دیگه.

همه می دونستن بابای من یه کم حساسه رو این مسایل. بهار پاشد گفت من بودم شجاع افرینم که دل سیری داشت از اکیپمون گفت یه هفته اخراجی. منم دیدم نا مردیه پاشدم گفتم من بودم جلدشم بهش نشون دادم.

معلممونم که داشت نیگا می کرد فکر می کرد من دارم ایثار می کنم گیر داده بود که نه تو بشین تو نبودی. بابا به جون مادرم من بودم. معلمه می گفت نه شجاع افرینم که انگار کل دنیارو به دست اورده بود یه کاره برگشت گفت خانم ... از شما دیگه انتظار نداشتم. اره جون عمت تو دلت داره قند اب می شه.

رفت پایین به بابام زنگ بزنه. بعداً بابام گفت 5 دفه بهم زنگ زده. تعطیل شدیم بیایم خونه. بعد از ساعت اداری مدرسه بابام اومده بود مدرسه جلد بمب بو دارو بهش داده بود. حالا عکس رو جلدش چی بود بماند. هر هیچیم که خواسته بود گفته بود نامرد.

می دونستم بابام خیلی حساسه تا زنگ درو زد خودمو به خواب زدم. نیومده تو دادو بیداد که اون جادوگر کجاس! بابا بیخیال مگه چی شده حالا. خدارو شکر تا بیدار شدم اروم شده بود.

خدا دوسم داشت 3-2 روز زودتر از بچها تعطیلات عیدم شروع شد.

حالا اگه مامانم بود می گفت از مدرسه کلا اخراجش کنید. یه دفه راهنمایی مامانم اومد مدرسه ناظمه گفته بود دخترتون این کارو کرده همین. مامانم: خانم یه هفته اخراجش کنید ادم می شه.

مامان بیا تلفن کارت داره. اخه این چه حرفیه ناظم هیچی نمی گه تو گیر دادی؟ نه تو ... کردی یعنی چی اخه؟

ناظم دید وضعیت چه جوری رفت برای مامانم اب قند درست کرد. شروع کرد باهاش حرف زدن که این جوریام که شما فکر می کنید نیست. بچن دیگه انرژی دارن.

مامانم: نه بی خود کرده ذله شدم از دستش... .

مامان اگه تو رو نداشتم چی کارا که ... . بیا بریم خسته شدی.

من که هیچی ناظمه دیگه با مامانم تلفنیم حرف  نزد.


foot complaints
دوشنبه 27 شهریور 1396 01:16 ق.ظ
Hello, I enjoy reading all of your post. I wanted to write
a little comment to support you.
https://tracisoricelli.wordpress.com/2016/02/20/for-leg-length-difference-podiatrists-prefer-shoe-lifts
چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:18 ب.ظ
It's actually very complex in this full of activity life
to listen news on TV, thus I just use the web for that reason, and get
the most recent information.
چیستا
چهارشنبه 3 شهریور 1389 06:28 ب.ظ
نه دیگه خاطره کم آوردی تفلبی نکن از خاطرات اتاق بگو
پاسخ hastu : مانی لطفا شما اون خاطره قشنگه تو صف نونواییتو بگو.
رضا
یکشنبه 31 مرداد 1389 03:47 ب.ظ
سلام
آپم
حوصله داشتید یه سر بیاید اونورا
خوشحال می شم
دنیای خوبی داشته باشید
رضا
شنبه 30 مرداد 1389 09:41 ب.ظ
سلام
آپیدم
حال داشتید یه سر بیاید اون ورا، خوشحال می شم
دنیای خوبی داشته باشید
رضا
شنبه 30 مرداد 1389 02:47 ب.ظ
سلام
آخرین بار که تو اردوی مشهد یکی از دوستام این کارو کرد مدیرمون
یه روز تا شب انداختش تو دستشویی گفت همین جا غذا می خوری و همین جا ام می خوابی
به این می گن مجازات
تو گوانتانومو از این کارا نمی کنن
دنیای خوبی داشته باشید
پاسخ hastu : ما چند ماه یه بار اونم اگه خدا قسمت می کرد مدیرمونو می دیدیم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر