تبلیغات
6cherkolak - خوابگاه جدید
شنبه 3 مهر 1389

خوابگاه جدید

   نوشته شده توسط: hastu    

اعضای 6 چرکولکه جدیدو معرفی نمی کنم چون هنوز معلوم نیست.

فقط دیروز از صب کله سحر تا نصف شب داشتیم می خندیدیم. الکی ها ولی می خندیدیم.

یکی اومده تو اتاقمون غزلو باید حلوا حلوا کنم بذارم رو سرم. انقد که ناشکری کردم این بلا سرم اومد دیگه. حالا چی تخت بالا سری منم هست

دیروز 8 صب قزوین بودیم. اومدیم پرده عوض کردیم، کابینت شستیم، تختمونو دستمال کشیدیم و... اخره شبم تولد داشتیم.

رفتیم بیرون کادو بخریم چنتا پسره داشتن دعوا می کردن. یارو یه شمشیر دستش گرفته بود  (نمونه ذوالفقار) داد می زد فش ناموسی داده.

چنتام که تو یه ماشین نشسته بودن هی میومدن اینو زیر بگیرن اینم هی جا خالی میداد. ماشین بازی هست هی این ور اون ور می شه اینم همین جوری.

حالا منم تو تاکسی ای وای خاک بر سرتون تند تند داشتم پشت سر هم می گفتم. دیدم راننده بد نیگا میکنه دهنمو بستم.  


http://katherinawaisanen.weebly.com/blog/severs-disease-physical-rehabilitation
شنبه 31 تیر 1396 05:01 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice within this post! It is
the little changes that will make the largest changes. Thanks for sharing!
http://hanwiscount.jimdo.com/2014/12/31/exercise-routines-for-foot-drop
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 07:52 ب.ظ
First off I would like to say superb blog! I had a quick question in which I'd like to ask if you do
not mind. I was interested to know how you center yourself and clear your
thoughts before writing. I have had a tough time clearing my
thoughts in getting my thoughts out there. I truly do enjoy writing but
it just seems like the first 10 to 15 minutes tend to be wasted
simply just trying to figure out how to begin. Any ideas
or hints? Thank you!
رضا
یکشنبه 4 مهر 1389 01:12 ب.ظ
سلام
امیدوارم خوب باشید
عین اون وقتا آپم
حال داشتید بیاید پشیم خوشحال می شم
دنیای خوبی داشته باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر