تبلیغات
6cherkolak - شیرینی
یکشنبه 18 مهر 1389

شیرینی

   نوشته شده توسط: hastu    

دیروز تو مسجد کاملا اتفاقی حاجیو دیدم. کنار هم بودیم که یه خانمه با دو نیمچه گونی وارد شد. چی توش بود؟ شکلات.

اصلا نفهمیدیم نمازو چجوری خوندیم. فقط خوندیم.

بعد از نماز حاجی گفت شوکول میخوام. رفتم یه مشت ورداشتم اومدم. یه کم خوردیم. دیدیم نه فایده نداره بازم می خوایم. این بار حاجی رفت یه مشت ورداشت اورد. خوردیم نفری دوتام گذاشتیم تو کیفمون. حالا پاشدیم بیایم دیدیم ااااااا پس دوستاون چی؟

دوباره رفتیم هر کدوم یه مشت اوردیم. حالا هر کیم میومد به خانمه می گفت خاله (نمی دونم چرا).

دیگه اومدیم بیرون. کلم پایین بود داشتم بند کفشمو می بستم حواسم نبود داد زدم. سمیر باز بریم پیش خاله؟ بالا رو نیگا کردم دیدم دقیقا پشت سمیر وایساده.

خوب نمیریم. سمیرم ندیدش گفت دوباره بریم. خلاصه ضایع شدیم بد جور.

اقا اصلا شوکول نخواستیم.


feulner113.exteen.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:36 ب.ظ
What's up, just wanted to mention, I loved this blog post.
It was helpful. Keep on posting!
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:37 ق.ظ
I think this is among the most significant info for me.
And i'm glad reading your article. But should remark on some general things, The website style is ideal, the
articles is really excellent : D. Good job,
cheers
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر