<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>6cherkolak</title>
    <subtitle>ما بچه های یه اتاقی تو یه خوابگاهی تو یه شهری دور از خونواده دور هم جمع شدیم که مثلا مثلا درس بخونیم.</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-20T16:26:06+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>قدیم و جدید</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/173"/>
        <published>2012-04-19T07:29:34+01:00</published>
        <updated>2012-04-19T07:29:34+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/173</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/173"><![CDATA[<IMG border=0 hspace=0 alt="" align=baseline src="http://acd.comule.com/photos/d551fd8c0478.jpg">]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تفاوت ها</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/172"/>
        <published>2012-04-19T07:25:01+01:00</published>
        <updated>2012-04-19T07:25:01+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/172</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به </summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/172"><![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: right">
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.</FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right">
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.</FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.</FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟</FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”</FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.</FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif></FONT>&nbsp;</DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>اینو خوندید؟ حالا اگه ایران باشه؟<IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/26.gif" width=26 height=18></FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif></FONT>&nbsp;</DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#663366 size=3 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif></FONT>&nbsp;</DIV></DIV></DIV>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بدون شرح</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/171"/>
        <published>2012-03-13T13:37:24+01:00</published>
        <updated>2012-03-13T13:37:24+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/171</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>

&amp;nbsp;
این عكس در چند روز گذشته در یكی از خیابانهای اصلی شهر اراك گرفته شده است.امامزاده ای سیار. ضریح امامزاده ای كه به داخل خیابانها آمده تا مردمی هم كه وقت رفتن به امامزاده را ندارند &quot;حاجاتشان برآورده شود.&quot; و افرادی كه دوان دوان به سوی ضریح می آمدند و دستی بر آن می كشیدند و پولی داخل آن می ریختند. مردی هم كه گویا رابط میان مردم و امامزاده بود با میكروفونی به دست مردم را به سوی امامزاده فرا میخواند.دیگری هم پارچه های سبزی به مردم میداد تا بتوانند دخیل ببندند حالا که به خاطر غم نان مردم وق</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/171"><![CDATA[<STRONG>
<P><STRONG><FONT size=3><FONT color=#663366><IMG border=0 hspace=0 alt="" align=baseline src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/83439158695300962499.jpg"></FONT></FONT></STRONG></P>
<P><STRONG><FONT size=3><FONT color=#663366></FONT></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P><STRONG><FONT size=3><FONT color=#663366>این عكس در چند روز گذشته در یكی از خیابانهای اصلی شهر اراك گرفته شده است.امامزاده ای سیار. ضریح امامزاده ای كه به داخل خیابانها آمده تا مردمی هم كه وقت رفتن به امامزاده را ندارند "حاجاتشان برآورده شود." <BR><BR>و افرادی كه دوان دوان به سوی ضریح می آمدند و دستی بر آن می كشیدند و پولی داخل آن می ریختند. مردی هم كه گویا رابط میان مردم و امامزاده بود با میكروفونی به دست مردم را به سوی امامزاده فرا میخواند.دیگری هم پارچه های سبزی به مردم میداد تا بتوانند دخیل ببندند <BR>حالا که به خاطر غم نان مردم وقت ندارن به امامزاده سر بزنن ، امام زاده راه افتاده و به مردم سرکشی میکنه<SPAN lang=AR-SA>!! </SPAN></FONT></FONT></STRONG></P></STRONG>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>کوک کن دیگه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/170"/>
        <published>2012-02-14T15:43:44+01:00</published>
        <updated>2012-02-14T15:43:44+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/170</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب 
و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/170"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كوك كن ساعتِ خویش !</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4></FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كوك كن ساعتِ خویش !</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كه مـؤذّن، شبِ پیـش</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>دسته گل داده به آب </FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>و در آغوش سحر رفته به خواب</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4></FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كوك كن ساعتِ خویش !</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>شاطری نیست در این شهرِ بزرگ</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كه سحر برخیزد</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>دیر برمی خیزند</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4></FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كوك كن ساعتِ خویش !</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كه سحرگاه كسی</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>بقچه در زیر بغل،</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>راهیِ حمّامی نیست</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4></FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كوك كن ساعتِ خویش !</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>رفتگر مُرده و این كوچه دگر</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4></FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كوك كن ساعتِ خویش !</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>ماكیان ها همه مستِ خوابند</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>شهر هم . . .</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4></FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كوك كن ساعتِ خویش !</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كه در این شهر، دگر مستی نیست</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4></FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>كوك كن ساعتِ خویش !</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر</FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>و در این شهر سحرخیزی نیست </FONT></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><FONT color=#009900 size=4>و سـحر نـزدیک است ..... </FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>نامه </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/169"/>
        <published>2011-11-30T05:55:08+01:00</published>
        <updated>2011-11-30T05:55:08+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/169</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماندوقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدر</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/169"><![CDATA[<SPAN><SPAN><SPAN><SPAN><FONT color=#660000 size=3>گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند<BR>وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان<BR><BR>آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ، دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید<BR><BR>گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم<BR><BR>پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه<BR><BR>ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت<BR><BR>دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره، اون هم دوتیکه است.. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی<BR><BR>اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی<BR><BR>راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد! شرمنده<BR><BR>همین دیگه .. خبر جدیدی نیست<BR>قربانت .. مادرت<BR>راستی: گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم </FONT></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سوپ</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/168"/>
        <published>2011-11-29T05:44:34+01:00</published>
        <updated>2011-11-29T05:44:34+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/168</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>اون روز در اتاقو زدن یه دختره اومد تو&amp;nbsp; برگشته چی گفته باشه خوبه؟فحش خانواده داد. میگه سبزی سوپ دارید؟
ما چشم به تقویم می مونیم ببینیم تولد بچه ها کیه بریزیم سرش بره برامون 10 تا نون بربری بگیره از گشنگی نمیریم اومده میگه سبزی سوپ دارید؟
سبزی سوپ اخه؟
اگه اشتباه نکنم دو برگ جعفری واسه تزیینش می خواست.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/168"><![CDATA[<P><FONT color=#666600 size=3>اون روز در اتاقو زدن یه دختره اومد تو&nbsp; برگشته چی گفته باشه خوبه؟<BR>فحش خانواده داد. میگه سبزی سوپ دارید؟</FONT></P>
<P><FONT color=#666600 size=3>ما چشم به تقویم می مونیم ببینیم تولد بچه ها کیه بریزیم سرش بره برامون 10 تا نون بربری بگیره از گشنگی نمیریم اومده میگه سبزی سوپ دارید؟</FONT></P>
<P><FONT color=#666600 size=3>سبزی سوپ اخه؟</FONT></P>
<P><FONT color=#666600 size=3>اگه اشتباه نکنم دو برگ جعفری واسه تزیینش می خواست.</FONT><IMG src="http://mihanblog.comhttp://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/26.gif"></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>انشا در مورد حیوانات</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/167"/>
        <published>2011-11-27T13:04:43+01:00</published>
        <updated>2011-11-27T13:04:43+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/167</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>
ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟ چند روز پیش وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوسا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/167"><![CDATA[<DIV id=yui_3_2_0_1_1322411105918158><FONT size=5>
<DIV id=yui_3_2_0_1_1322411105918158><FONT size=5>ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟ چند روز پیش وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟ ما نتیجه می گیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و در موردشان حرف بزنیم و و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه کاری باید می کردیم<VAR></VAR></FONT></DIV><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR></FONT></DIV>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>رنگین پوست</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/166"/>
        <published>2011-11-09T15:54:32+01:00</published>
        <updated>2011-11-09T15:54:32+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/166</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>این شعر كاندید شعر سال 2005 اثر یك پسر سیاه پوست : وقتی به دنیا امدم سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم وقتی جلو افتاب میرم باز هم سیاهم وقتی میترسم هم سیاهم ... وقتی سردمه سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود تو ای دوست سفیدمن وقتی به دنیا امدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو افتاب میری قرمز میشی وقتی میترسی زرد می شی وقتی مریضی سبز میشی وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی اونوقت تو به من میگی رنگین پوست </summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/166"><![CDATA[<FONT color=#663366 size=4>این شعر كاندید شعر سال 2005 اثر یك پسر سیاه پوست : وقتی به دنیا امدم سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم وقتی جلو افتاب میرم باز هم سیاهم وقتی میترسم هم سیاهم ... وقتی سردمه سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود تو ای دوست سفیدمن وقتی به دنیا امدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو افتاب میری قرمز میشی وقتی میترسی زرد می شی وقتی مریضی سبز میشی وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی اونوقت تو به من میگی رنگین پوست </FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>عیدتون مبارک</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/165"/>
        <published>2011-11-06T09:55:07+01:00</published>
        <updated>2011-11-06T09:55:07+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/165</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>عید قربان عید طهارت ، توحید و یکتاپرستی ، تواضع و برائت از شیطان رجیم و رانده شده از بارگاه الهی عید قربان، عید فداکارى، ایثار، قربانى، اخلاص و عشق و بندگى، که یادآور بارزترین نمونه تعبد و فرمانبرداری انسان در برابر پروردگار یکتاست، فرا رسید.را به مسلمین جهان تبریک می گوئیم.
اینم عکساش.
</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/165"><![CDATA[<P><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><FONT color=#33cc00>عید قربان عید طهارت ، توحید و یکتاپرستی ، تواضع و برائت از شیطان رجیم و رانده شده از بارگاه الهی عید قربان، عید فداکارى، ایثار، قربانى، اخلاص و عشق و بندگى، که یادآور بارزترین نمونه تعبد و فرمانبرداری انسان در برابر پروردگار یکتاست، فرا رسید.را به مسلمین جهان تبریک می گوئیم.</FONT></SPAN></SPAN></P>
<P><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><FONT color=#33cc00>اینم عکساش</FONT>.</SPAN></SPAN></P>
<P><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt" lang=FA><IMG border=0 hspace=0 alt="" align=baseline src="http://1.lped.comule.com/images/3edebc543333.jpg"><IMG border=0 hspace=0 alt="" align=baseline src="http://1.lped.comule.com/images/d386d01419c0.jpg"></SPAN></SPAN></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>کچل</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/164"/>
        <published>2011-11-05T08:01:21+01:00</published>
        <updated>2011-11-05T08:01:21+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/164</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>امروز تو عربستان عرفه اس. یعنی روزی که حاجیارو کچل می کنن. از اونجاییم که بابای منم رفته پس امروز کچلش می کنن.
هر لحظه دارم لحظه شماری میکنم که ببینمش آخه خیلی وقته رفته دلم واسش کلی کلی تنگ شده</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/164"><![CDATA[<P><FONT color=#006600 size=4>امروز تو عربستان عرفه اس. یعنی روزی که حاجیارو کچل می کنن. از اونجاییم که بابای منم رفته پس امروز کچلش می کنن.<IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></FONT></P>
<P><FONT color=#006600 size=4>هر لحظه دارم لحظه شماری میکنم که ببینمش آخه خیلی وقته رفته دلم واسش کلی کلی تنگ شده<IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/20.gif"></FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دانشگاه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/163"/>
        <published>2011-11-04T12:26:21+01:00</published>
        <updated>2011-11-04T12:26:21+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/163</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>واقعا تا حالا شده از خودتون بپرسید واسه چی اومدید دانشگاه؟
تو عمق دانشگاه که میرید به هر چی که دلتون می خواد می رسید غیر از دانشگاه. 
ولی از اونجایی که چاره نیست باید وارد دانشگاه بشیو طاقت بیاری
ببینیو هیچی نگی. البته چیزیم نمی تونی بگی. </summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/163"><![CDATA[<P><FONT color=#000099 size=3>واقعا تا حالا شده از خودتون بپرسید واسه چی اومدید دانشگاه؟</FONT></P>
<P><FONT color=#000099 size=3>تو عمق دانشگاه که میرید به هر چی که دلتون می خواد می رسید غیر از دانشگاه. </FONT></P>
<P><FONT color=#000099 size=3>ولی از اونجایی که چاره نیست باید وارد دانشگاه بشیو طاقت بیاری</FONT></P>
<P><FONT color=#000099 size=3>ببینیو هیچی نگی. البته چیزیم نمی تونی بگی. <IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/46.gif"></FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>یادمان باشد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/161"/>
        <published>2011-10-17T05:03:12+01:00</published>
        <updated>2011-10-17T05:03:12+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/161</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>یادمان باشد که:&amp;nbsp;
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر &quot; فقط یه شوخی بود&quot; کمی کنجکاوی پشت &quot; همینطوری پرسیدم&quot;&amp;nbsp;قدری احساسات پشت &quot; به من چه اصلا&quot; مقداری خرد پشت &quot; چه میدونم&quot; و اندکی درد پشت &quot; اشکال نداره&quot;&amp;nbsp;وجود دارد.</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/161"><![CDATA[<P><FONT size=4>یادمان باشد که:&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT size=4>همیشه ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود" <BR>کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم"<BR>&nbsp;قدری احساسات پشت " به من چه اصلا" <BR>مقداری خرد پشت " چه میدونم" <BR>و اندکی درد پشت " اشکال نداره"&nbsp;وجود دارد.</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>به سلامتی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/160"/>
        <published>2011-10-15T04:58:31+01:00</published>
        <updated>2011-10-15T04:58:31+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/160</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>
*به سلامتی دریاچه اورمیه... نه بخاطر اینكه مظلومه فقط به خاطر اینكه هیچ وقتی اجازه نداد كسی توش غرق بشه...*به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه? موهاش ریخته،به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتیپ تری ....*به سلامتی همه باباهایی که رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه...
*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول ندارهبه راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!
* به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش ی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/160"><![CDATA[<FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2>
<P><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2>*به سلامتی دریاچه اورمیه... <BR>نه بخاطر اینكه مظلومه فقط به خاطر اینكه هیچ وقتی اجازه نداد كسی توش غرق بشه...</FONT><BR><BR><FONT color=#ff0000>*به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه? موهاش ریخته،<BR>به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟<BR>باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتیپ تری ....</FONT><BR><BR><FONT color=#000000>*به سلامتی همه باباهایی که رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه...</FONT><BR></FONT></FONT></FONT></P>
<P><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000000>*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره<BR>به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!</FONT><BR><BR></FONT></FONT></FONT></P>
<P></FONT></FONT></FONT></FONT><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2>* به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره<BR>ولی یه سرهنگ با سه تا ستاره اش دهن عالم و آدمو سرویس کرده<FONT size=2 face=Tahoma><BR></FONT><FONT size=2 face=Tahoma><BR></FONT></FONT></FONT></FONT></P>
<P></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2>*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی<BR></FONT></FONT></FONT></P>
<P></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#ff0066>* گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم..........<BR><BR>به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند</FONT></FONT></FONT></FONT></P>
<P></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT></FONT><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2><FONT color=#000080 size=2></P></FONT></FONT></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>این بار اولت بود</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/159"/>
        <published>2011-10-12T04:51:15+01:00</published>
        <updated>2011-10-12T04:51:15+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/159</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب </summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/159"><![CDATA[<FONT size=2><STRONG><FONT color=#ff0066><FONT size=2>روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند.<SPAN lang=en-us> </SPAN>آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.<SPAN lang=en-us> </SPAN>تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.<BR></FONT><FONT id=yui_3_2_0_1_1318234080009306 size=2 face=Tahoma>سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟<BR><BR>شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:<SPAN lang=en-us> </SPAN>بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...<BR>برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .<BR>همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" <BR>دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" <BR>بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.<BR>سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"<BR>&nbsp;</FONT> 
<DIV><FONT size=2 face=Tahoma>همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود "!!!</FONT></DIV></FONT></STRONG></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>پزشک و مهندس</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/158"/>
        <published>2011-10-11T04:49:32+01:00</published>
        <updated>2011-10-11T04:49:32+01:00</updated>
        <id>tag:http://6cherkolak.mihanblog.com/post/158</id>
        <author>
            <name>hastu </name>
        </author>
        <summary>
یک پزشک و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است: من از شما یک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می کنید و اگر من جوابش را نمی دانستم من 5 دلار به شما می‌دهم.مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خ</summary>
        <content type="html" xml:base="http://6cherkolak.mihanblog.com/post/158"><![CDATA[<DIV id=yui_3_2_0_1_1318234080009304><FONT id=yui_3_2_0_1_1318234080009303 size=2 face=Tahoma>
<DIV id=yui_3_2_0_1_1318234080009304><FONT id=yui_3_2_0_1_1318234080009303 size=2 face=Tahoma>یک پزشک و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است: من از شما یک سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می کنید و اگر من جوابش را نمی دانستم من 5 دلار به شما می‌دهم.<BR>مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید 5 دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند.<BR>پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به پزشک داد. <BR>حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می رود 3 پا دارد و وقتى پائین می آید 4 پا؟» پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز به درد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از 3 ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. <BR>پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به پزشک داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!!!</FONT></DIV></FONT></DIV>]]></content>
    </entry>
</feed>

