تبلیغات
6cherkolak - مطالب negin m
جمعه 19 آذر 1389

بستنی خورون 3

   نوشته شده توسط: negin m    

تو چمنای یخ زده نشسته بودیم که ذهنای خلاقمون رفت به سمت حرکات موزون پانتومیم.

کلمه اولو غزل گفت منم اجرا کردم. مرده شور خودشو کلماتشو ببرن که همه تو یه رنجن. حالا هی قبلش گفتم کلماتت استاندارد ادبی باشه که کلا اصلا تو خط این چیزا نیست.

انقد کلمش تابلو بود تو تریپ شخصیت خودش که بچه ها سه سوته فهمیدن.

انقد گرم بازیو قهقهه زدن بودیم که گشت ارشاد با پرشیا، پژو و... هی رد میشد یه چیزی بهمون می گفت.

کلمه دومو من گفتم غزل اجرا کرد.

هی همین جوری داشتیم قندیل می بستیم بازی می کردیم به رو خودمونم نمیاوردیم. که اون وسط یکی اعلام ساعت کرد یا خدا...

تند تند جمع و جور کردیم نصفمون با تاکسی نصفمون پیاده رهسپار کلبه خوابگاه شدیم.

نصف مسیر برگشتو با اعتماد به نفس کامل و حفظ تعادل از رو لبه جدول راه رفتیم. خیلی خوش گذشت.

دیگه داستان ادامه نداره چون رسیدیم خوابگاه. (اگه دوس دارین هستا تعارف نکنید)


چهارشنبه 17 آذر 1389

بستنی خورون 2

   نوشته شده توسط: negin m    

سر سفره تصمیممونو گرفتیم که بریم نعمت بستنی بخوریم.

هر چی زمان میگذشت به تعدادمون اضافه میشد که اخر سر 12 نفر شدیم.

هر چی داشتیم مسیرو می رفتیم از خوابگاه های دیگم داشت بهمون اضافه میشد.

مثل بچه ادم داشتیم رامونو می رفتیم که یه وانتیه تو دور زدن ماشینش مونده بود و نمی تونست، زیر ماشین نصف بچه ها داشتن با مرگ دست و پنجه نرم میکردن که منو شرمین داد زدیم چه خبرته اقا؟؟؟

برگشته تو صورت ما میگه ای بابا چقد زیادین

نکته اخلاقی: هر وقت تعداد افراد زیاد بود باید نصفشون زیر وانت تلف شن.

اولین مغازرو که دیدیم مغازه لوازم ارایشی بهداشتی با لوازم التحریر، تزیینی، عروسک فروشی و... . خلاصه زرق و برقش زیاد بود مام بی جنبه پاشیدیم تو مغازه. یکی از دو نفری که پشتمون بودن به اون یکی گفت اااااااااا این مغازه داره چه شانسی داره این همه ادم رفتن تو مغازش خرید. اون یکی که خانومارو خیلی خوب می شناخت گفت برو بابا هیچ کدومشون هیچی نمی خرن. عجب اقای با فهم و کمالاتی بودن واقعا.

بالاخره مسیر نیم ساعته، یک ساعتو نیمه تموم شد و رسیدیم به نعمت.

ملت ریخته بودن با خونواده بستنی بخورن یه کم شلوغ بود. البته همه با ماشین اومده بودن سرمارو حس نمی کردن. اولش که کلی بستنیارو نیگاه کردیم اب دهنمونو قورت دادیم بعدش کلی عکس انداختیم. اخرسرم یادمون افتاد که باید بستنی بگیریم.

دونه دونه سنگین رنگین با صف بستنیامونو گرفتیم رفتیم تو چمن یخ زده  نشستیم.

این داستان همچنان ادامه داره...


دوشنبه 15 آذر 1389

بستنی خورون

   نوشته شده توسط: negin m    

بعد از مدتا پوسیدگی در خوابگاه. دیشب عزممونو جزم کردیم و قزوینو اباد.

رفتیم بستنی بخوریم با این تفاوت که:

1. تعداد نا محدود بود. امار بچه ها بالا بود. منم 10 دانه انگشت بیشتر نداشتم.

2. بچه ها از اقوام مختلف مثل پردیس، مرکزی، اریا دخت و...

3. کل مسیر 1200 کیلومتریو پیاده رفتیمو برگشتیم.

4. در طول مسیر با کل فروشنده ها چاق سلامتی کردیم.

5. به بستنی فروشی که رسیدیم فقط عکس گرفتیم.

6. هر کسی که تو مخیلاتتون نمیگنجه ما تو این 2-3 ساعته دیدیم حتی کسایی که تو دانشگاه تا حالا ندیده بودیمشون.

7. هر چی عابر بانک سر راه بودو غزاله امتحان کردو همشونم خراب کرد.

3که رفتیم خوابگاه خوابیدیم تا زنگ شامو زدن. خوابیدیم 4 نفر بودیم بیدار شدیم 5 نفر شدیم. همه خواب بودیم چیستام اومده بود بهمون سر بزنه دیده بود همه خوابیم اونم خوابیده بود.

زنگ شامو  که زدن همه بیدار شدیم و کل واحد رفتیم پایین (سمیرا و غزلم از بیرون رسیدن)، واسه سه نفر شام بگیریم.  اقایی که غذا میداد می خواست  فش بده که دویدیم بالا.

حالا با چه قیافه هایی چشا پف کرده، لبو لوچه اویزون تا زیر زانو، چادر به کمر و...

8نفری سر سفره افتادیم به جون 3بسته الویه ....

این داستان ادامه دارد


یکشنبه 30 آبان 1389

پیوست عید

   نوشته شده توسط: negin m    

جهت اطلاع به علاقمندان کارت عید قربان،بزودی خیلی زود عکساشو میذاریم تو بلاگ.


یکشنبه 30 آبان 1389

هیجان عید قربان

   نوشته شده توسط: negin m    

جریان از همون روزی شروع شد که اومدم سر کلاس امار استاد والا مقام حاج غلامعلی (گروسی).

کل دو ساعتو داشتیم تو صورت استاد قهقهه می زدیم.

از اون جایی که چهارشنبه عید قربان بود، اومدیم یه کار خلاقانه بکنیم کارت تبریک درس کنیم. کلی طرح کنار هم گذاشتیم تا بالاخره رسیدیم به ببعی.

تو جزوه امار شرمین از هر زاویه ای که حتی تصورشم سخته ببعی کشیدیم. اخر سرم یه طرحی شد با صورت گرگ، نوک مرغابی، پای جوجه، بال عقاب و....

خلاصه هر حیوونی شد غیره گوسفند. هر عضوشو که می کشیدیم تا نیم ساعت می خندیدیم. غلامعلی هم که داشت درس می داد و عرق می ریخت واسه خودش.

از این کلاس که نتیجه نگرفتیم نه از نظر درسی نه طرح واسه کارت. فقط خنده هامون تو ذهنمون حک شد.

حالا بعد دانشگاه همه رو سر کار گذاشته بودیم که می خوایم بریم خرید. بچه هام (که مدیونید اگه فک کنید فضولن) گفتن مام میایم. کلی سر کارشون گذاشتیم که نه خریدمون خصوصیه و از این حرفا... قشنگ داشتن پر پر می زدن.

بعد از پیچوندن بچه ها رفتیم مثلا خرید. مغازه اول بسته بود. دومی پاکت نداشت. سومی مقوا نداشت. چهارمی جوابمون کرد. پنجمی از قیافه هامون خوششش نیومد محل نمیداد. شیشمیم اصلا مغازه نبود. دیگه اخرش به یه رهگذره سفارشامونو دادیم رفت واسمون خرید اورد کلیم شیتیل ازمون گرفت.

نکته: اگه پاکت این اندازه خواستید اسمش پاکت حنابندونه. گفتم ایشالله قسمت شدو .... شمام خواستید کارت تبریک درست کنید حواستون باشه

8:30 شروع کردیم تا 2:30 نصف شب داشتیم گله تشکیل می دادیم. شرمین همش می کشید منم هی می بریدم. از کله گرفته تا دست و پا، چشم، سیراب شیر دونو ... دیگه بقیش بماند،حالتونو بهم نمیزنم.

دوستانی که کارتو دریافت کردن این قسمتا تو کارت شمام هست زیر سازی شده معلوم نیست. گفتم که وقت نذارید بگردید.

انگشت شستم ام اس گرفت همون الزایمر مفاصل خودمون.

ولی با این همه سختی که کشیدیم کلی ذوق کردیم چون هم گله مون تکمیل شد هم بچه ها و اساتید به وجد اومدن.